Young Managers
مرکز مقالات علمی مدیریت 
پيوندهای روزانه

                          چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی


 

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

 

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

 

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

 

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

 

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

 

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن

 

 

در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید:

پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم:

اگر وقت دارید !!!

خدا خندید و گفت

وقت من بی نهایت است

در ذهنت چیست که می خواهی از من  بپرسی؟

پرسیدم ؛ چه چیز بشر شما را متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد ؛ کودکی شان

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند

بنابراین

نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

اینکه آنان به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

 و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

دستهای خدا دستانم را گرفت

 و من دوباره پرسیدم

به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزی؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که:

اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد

تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد

 ثروتمند کسی است که به کمترینها نیاز دارد

بیاموزند  که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساسشان را نشان دهند

بیاموزند کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها باید خود را هم ببخشند ...

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم...

[ ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ پوریا هدایتی شهیدانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ گروهی اساتید و دانشجویان رشته مدیریت دولتی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی واحد بناب
موضوعات وب
RSS Feed