باران

...دلم آرام است و باز هم بارانی! هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟ تو بزرگی اما ته دل من...کوچک مانند قناری...به بزرگواری خودت کوچک باش تا در اینجا نیز باشی، تا باهم باشیم گفته بودم دلم بارانیست با خود چتری نیز بیاور تا به زیرش برویم تا به تو بگویم که" یکی" دوستت دارد شاید مردم فکر کنند که کوچک است اما زیباترین چیزها تنها یکی هستند:یک خدا ،یک خورشید، یک ماه و گاهی  "یک" خیلی بیش از آنست که مردم میشنوند :یک لحظه ،یک نگاه ،یک خاطره یا یک دوست...

 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد...


چترها را ببندیم ، به ضیافت قطره های پاک باران برویم و بگذاریم باران گناهانمان را پاک کند و بشوید.نگاه خسته مان را زیر باران تازه کنیم چرا که فردا طلوع پاک رویاهاست.

 

چترهارا ببندیم باران زیباست...!

 

گناه بارون نیست اگه تو خاک ریشه نداری

 

آسمان  بارانی  است
         همگی  می گذرند
                     چتر دارند  به دست
                                       تا  نبارد  باران
                                               بر سر  و   صورتشان

اما ...

من تنها و رها
زیر این سقف سیاه
گام  بر می دارم
بی چتر ...
و به تو , می اند یشم ...


بلندترین فریاد راسکوت میزند بلندترین قدم را مورچه بر میدارد. بلندترین آواز را باران میخواند. و بلندترین انتظار را من میکشم


وقتی باران می بارد با همین قلب عاشق ، بدون هیچ چتر و سرپناهی در زیر آن قدم میزنم.
وقتی باران می بارد یاد و خاطرات در کنار تو بودن در دلم زنده می شود.
باران را دوست دارم زیرا تو را در آن لحظه حس میکنم.
عاشق بارانم ، زیرا عاشق قلب مهربان تو هستم.
وقتی باران می آید ، احساس میکنم در کنارمی.
احساس میکنم دستان گرمت درون دستهای من است و با هم قدم میزنیم در زیر قطره های مهربان باران.
صدای رعد آسمان مرا به یاد آن لحظه می اندازد که با فریاد به تو میگفتم دوستت دارم عزیزم.
بیا تا دوباره لحظه های بارانی را با حضور در کنار هم عاشقانه کنیم.
بیا تا مثل باران شویم ، همان بارانی که عاشقانه بر روی درختان می بارد و آنها را تازه میکند.
وقتی باران می بارد ، دلم میخواهد تا آخرین قطره اش در زیر آن بمانم.
بمانم و به تو فکر کنم ، به لحظه های زیبای با تو بودن بیندیشم.

ببار ای باران
ببار تا من نیز همراه با تو ببارم.





 می نویسم زیر باران تا بگویند نوشت و رفت . . .



آسمان را هوای بوسه زدن بر روی خاک در سر است باران بهانه است . . .

 

باران باش و ببار نپرس پیاله های خالی از آن کیست . . .

باران به خاطر استمرارش سنگ را سوراخ می کند نه قدرتش . .


باران رحمت خدا همیشه می بارد تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم . . .

 

ابر هم از بارشش قصد فداکاری نداشت ،عقده در دل داشت و روی خاک خالی کرد و رفت . . .

 

 نــه هــوا ابـریـسـت، نـه بـارانـی مـی بـارد. پـس بـهـانـه ی دلـم بـرای ایـن هـمـه سـنگیـنـی چـیـسـت...!

 

حسن باران این است
         که زمینی ست، ولی
                آسمانی شده است
                      و به امداد زمین می آید...

 

 


منتظر جملات بارونی شما در قسمت نظرات هستم . . .

/ 7 نظر / 74 بازدید

...دلم آرام است و باز هم بارانی! هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟ تو بزرگی اما ته دل من...کوچک مانند قناری...به بزرگواری خودت کوچک باش تا در اینجا نیز باشی، تا باهم باشیم گفته بودم دلم بارانیست با خود چتری نیز بیاور تا به زیرش برویم تا به تو بگویم که" یکی" دوستت دارد شاید مردم فکر کنند که کوچک است اما زیباترین چیزها تنها یکی هستند:یک خدا ،یک خورشید، یک ماه و گاهی "یک" خیلی بیش از آنست که مردم میشنوند :یک لحظه ،یک نگاه ،یک خاطره یا یک دوست...

گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست...گاهی از غصه تنها شدنش میبارد ...!!!

هوا گرفته بود و باران میبارید.... کودکی آهسته گفت:خدایا گریه نکن درست میشه

خسته نباشید واقعا که وبلاگ خوب و پر باری دارید. جمله هاتونم عالیه فقط چرا همش از جدایی و تنهاییه ؟ براتون ارزوی موفقیت دارم.

هیچگاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نا امید نشو ، چرا که آرام جان دیگری در راه است . (ارد بزرگ)

چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی

مرتضی

به خيابان رفتم باران بارید و من با یک چتر باز در پی تو می خواستم این بار قهرمان قصه من باشم. تمام شهر را چرخیدم انگار همه جا بودی و ...نبودی ایستادم زیر همان سقف با یک چتر باز دست در دست از دور می آمد یک رهگذر خیس با تو که می دویدی چقدر این قصه به چشمم آشناست... *چترم را بستم و تا پاسی از شب در خيابان ها پرسه زدم زیر آن همه باران. چقدر فراموش شده بودم